اطلاعیه!

جهتِ اطلاع دوستانی‌که این‌جا رو با فید دنبال نمی‌کنن عرض کنم‌که وبلاگ از هفته‌ی پیش به‌آدرس http://hozwaresh.blogspot.com منتقل شده ولی فید، همون فیدِ قبلی‌یه و تغییری نکرده. این‌وبلاگ تا ماهِ آینده به‌حیاتِ خودش ادامه می‌ده و بعد به زباله‌دونِ تاریخ فرستاده خواهد شد. به‌امیدِ دیدار.

لِسانُ عَرَبیُّ مُبین

… داشتم واسه علیرضا می‌گفتم که این درس شیرین «عربی»، این به‌اصطلاح ِ خودش «هرکولِ زبان‌ها» و این «پتکِ نمره‌کم‌کن» سه‌سالِ آزگار اشکِ ما رو درآورد. در تموم 3سال دوره‌ی دبیرستان، نمره‌ی عربی هر ترم‌ام نشد که نشه 13؛ یعنی آرزو به‌دلم موند یه‌بار بگیرم 12/75 یا 13/25 ولی هیهات! یادمه حتا یه‌بار ورقه‌مُ با بغل‌دستی‌م عوض کردم، اون گرفت 15 من باز شدم 13! اصن طلسم شده بودم انگار.

پی‌نبشت: از ابن‌عباس روایت شده که پیامبر اسلام فرمود: «زبانِ عربی، زبانِ اهل‌بهشت است» (این‌جا نوشته) نتیجه‌گیریِ اظهرمن‌الشمس از این‌روایت اینه که حالا دیگه من و علیرضا می‌دونیم که اون‌دنیا هرجا بیفتیم صددرصد جامون تو بهشت نیستش. (دروازه‌ی دوزخ باز می‌شه و دربانِ جهنّم –با چشای خون‌گرفته و دوتا شاخ دیوصولت و دوتا دندونِ دراکولا و یه‌نیزه‌ی سه‌شاخه، به‌زبونِ شیرین پارسی می‌گه: خوبانِ پارسی‌گو، به‌دوزخ خوش آمدید…)

مَسالِکُ‌المُتَرجـِمین (1): کلبه‌ی عمو تُم

ترجمه‌یی از این‌کتاب هست که در عهدِ دقیانوس و به‌نام «محمّدعلی شیرازی» به‌زیور طبع آراسته شده. خودتون بخونین و ببینین انشای مترجمین دهه‌ی 20 و 30 چه‌جوری بوده:
× «… الیزا در بالکن ایستاده و با خاطری گرفته چشم به کالسکه دوخت. ناگهان حس کرد که دستی بشانه‌اش میخورد. بمجرّد اینکه برگشت، بی‌اختیار تبسم شیرینی بر لبانش ظاهر گردید و گفت:
- ژرژ، ای شوهر عزیزم، آیا تو هستی؟ مرا بهول و هراس افکندی. من از دیدار تو بی‌اندازه خوش‌وقتم، ولی آیا میخواهی بکجا عزیمت بنمایی؟ خانمم برای شب‌نشینی رفته است، بنابراین باطاق کوچکم بیا زیرا شخصی مزاحم مراودات ما نخواهد بود.»

× «مستر شیلبی پاسخ داد: امیلی، ای‌همسر دلبندم، من احساساتِ ترا تقدیس می‌کنم، اگرچه کاملاً با آن‌ها موافق نیستم. ولی صریح بتو می‌گویم که من ناچار از فروش این‌دوغلام و فروش هرچیز بودم. این یک‌مردِ سنگین‌دلِ بی‌مروّتی است و هرآینه در پرداختِ دیونِ وی تأخیر می‌نمودم، تمام دارایی مرا مالک می‌شد […] عزیزم مثل این‌که داری طرفدار الغاء قانونِ برده‌فروشی می‌شوی…»

× «یک روز دختربچه خردسال، درحالیکه دستهای کوچکِ خود را بسوی آسمان بلند میکرد بتم گفت: «تم، من بآنجا خواهم رفت من بسوی ارواح بی‌آلایشی که گاهی در خواب مشاهده میکنم خواهم شتافت» […] دخترک با وقار و سنگینی گفت: پاپا، میخواستم چیزهایی بتو بگویم و مدتی است که در این فکر هستم بنابراین اجازه بده پیش از آنکه ضعف مزاجم بیشتر شده و بر من مستولی گردد مطالب خود را بگویم.»


پی‌نبشت- 1:
کافی‌یه چنین‌ترجمه‌هایی (از چنان مترجمانِ میرزابنویسی) رو مقایسه کنین با نثر درخشان و مشعشع استاد ذبیح‌الله منصوری تا بدونین ترجمه/اقتباس‌های زنده‌یاد منصوری چه‌قدر از زمانه‌ی خودش جلوتر بوده.
پی‌نبشت- 2: از مقایسه‌ی این‌طرز ترجمه با کارهای امروز، به‌وضوح می‌شه ارزش سترگِ ترجمه‌های درخشانِ قاضی، شاملو، به‌آذین، سیّدحسینی، نجفی، دریابندری و یونسی در پیشبردِ فنّ ترجمه رو فهمید.

تازه‌به‌دورون‌رسیده‌گیِ ادبی…

حالم به‌هم می‌خوره از اینایی‌که تا می‌بینَنِت درمیان که: «سلام حال‌تون چه‌طوره؟ وای من امروز خیلی خوشحالم» و بعد که می‌پرسی چرا، جواب می‌دن «چون بالاخره نوبل ادبیات به هِرتا مولر رسید» و با مدّ و تشدید اضافه می‌کنن که «می‌دونین یعنی چی؟ یعنی بعد از 10سال، نوبل دوباره به آلمان رسید» و یه‌جوری روی آلمان تأکید می‌کنن انگار هفت‌پشتشون جد-اندر-جد آلمانی بوده‌ن. بعد که تو نخ این‌جماعت می‌ری، می‌فهمی که حتا نمی‌دونن 10سال پیش این‌جایزه رو به‌کدوم «آلمانی» دیگه‌یی داده‌ن؛ و حیرت‌آورتر وقتی‌یه که بفهمی «طبل حلبی» گونتر گراس به‌جهنّم، این‌جماعت حتا خیلی‌از کارای آس ِ تاریخ ادبیات –که خوندن‌شون از واجباتِ کفایی ِ هر کتاب‌خونِ «این‌کاره»یی هست– رو هم نخوندن!
من نمی‌فهمم واقعاً چرا باید فلان‌نویسنده رو نخونده به‌عرش برد و بَهمان‌نویسنده رو نشناخته با مخ به‌فرش کوبید. نیس‌که خیلی «update» هم هستیم و جریانِ روز ادبیاتِ جهان رو مثِ کفِ دست‌مون می‌شناسیم، این‌جور هم اظهار افاضات می‌کنیم! والله!

یک دو سه، سگکِ کفش‌تُ ببند!

ببینم می‌تونم جای صد شهر ویرون، همین یه دِهُ آباد کنم؟

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.